خرگم‌شده!

By amirheydary

شعر زیر از نظامی گنجوی هست، در کتاب لیلی‌ومجنون. به‌نظرم جالب اومد، گفتم اینجا بنویسم. شاید یه عده از دوستان نخونده باشن.

آرند که واعظــی سخـنور

برمجلس وعظ، سایه گستر

از دفترعشـق نکـته مـیراند

وافسانهی عاشقی همیخواند

خر گم شدهای بر او گذر کرد

وز گمشـدهی خودش خبرکرد

زد بانگ که «کیست حاضر امروز

کـز عشــق نبوده خاطـر افــروز

نی محنت عشـق دیده هرگز

نی جور بتان کشیده هرگز»؟

برخاست زجای، سادهمردی

هرگـز ز دلش نــزاده دردی

«کان کس منم ای ستوده‌ی دهر

کز عشـــق نبوده هرگــزم بهـر»

خر گم شده را بخواند «کای یار

اینک خــر تو، بیــار افســـار»

برچسب‌ها:

2 نظر to “خرگم‌شده!”

  1. کاظم دهقانی می گوید:

    سلام

    عشق
    هر چه نباشد
    بهانه ی عزیزی
    برای سوختن است.

    ضمنا از لطف و محبت شما بسیار ممنونم.

  2. کاظم دهقانی می گوید:

    سلام
    قدیم تر ها که سروکارمان بیشتر با نمره بود؛ از عدد 9 می ترسیدیم…..
    به روزم.

يك پاسخ برايش بگذاريد