Archive for ژانویه, 2009

خرگم‌شده!

ژانویه 18, 2009

شعر زیر از نظامی گنجوی هست، در کتاب لیلی‌ومجنون. به‌نظرم جالب اومد، گفتم اینجا بنویسم. شاید یه عده از دوستان نخونده باشن.

آرند که واعظــی سخـنور

برمجلس وعظ، سایه گستر

از دفترعشـق نکـته مـیراند

وافسانهی عاشقی همیخواند

خر گم شدهای بر او گذر کرد

وز گمشـدهی خودش خبرکرد

زد بانگ که «کیست حاضر امروز

کـز عشــق نبوده خاطـر افــروز

نی محنت عشـق دیده هرگز

نی جور بتان کشیده هرگز»؟

برخاست زجای، سادهمردی

هرگـز ز دلش نــزاده دردی

«کان کس منم ای ستوده‌ی دهر

کز عشـــق نبوده هرگــزم بهـر»

خر گم شده را بخواند «کای یار

اینک خــر تو، بیــار افســـار»

عذر بدتر از گناه!

ژانویه 17, 2009

روی ناشسته چوماهش نگرید

چشم بی‌سرمه سیاهش نگرید

عذرخواهی کندم بعد از قتل!

عـذر بدتر ز گنــاهـش نگرید